«هجرت کنید!» از همه جملات ۵شنبه گذشته که در نشست «دانشجو، قم، گذار به سوی توسعه» مطرح شد هنوز هم این جمله تا به امروز در ذهنم است و هر چه سعی می کنم آن را فراموش کنم، یا بهتر بگویم از فکر آن بیرون بیایم، نمی توانم. (اصولا این جمله قابل فراموش شدن نیست.)
«هجرت کنید!» در نگاه اول شاید این جمله دو کلمه ای شوخی و مزاحی به نظر می رسد، اما هر چه بیشتر به آن می اندیشم و توجه می کنم، مفهومش را بیش از پیش در می یابم. هجرت، هدف سیاست هایی که سال ها در قم پی گیری می شود، سیاستی که مانند هر چیز دیگری دو جنبه دارد، هجرت آن هایی که در این شهر مقدس؟! زندگی کرده اند و هجرت افرادی که برای زندگی و البته یقینا بیش از آن به این شهر مقدس می آیند.
البته اگر انتظار دارید که مجریان این سیاست هجرت محور را بشناسید، هرگونه تلاش و کوششی بی نتیجه است، زیرا علی رغم آن که مجریان این طرح ها بسیار برای ما آشنا و قریب هستند، به همان اندازه پنهان و غریبند، به گونه ای که می توانیم از آنها به عنوان دست های پشت پرده نام ببیریم. دست هایی که سال ها خطوط البته به ظاهر مستقیم را با عناوین گوناگون و گاهی غیر مستقیم ترسیم کرده اند و اجازه نمی دهند کسی پا فراتر از این خطوط بگذارد. منظورم از این خطوط «خطوط قرمز» روتین شده نیست، بلکه خطوطی است که ما را در میان خود محاط کرده است و محیطی را پرورش داده که نظر مخالف مطرود است، البته اگر چه گاهی این نظر مخالف سرکوب نمی شود ولی مطمئنا با بی اعتنایی همراه است. بی اعتنایی که از هرگونه سرکوبی توهین آمیز تر و البته تاثیرگذار تر است. و هر چه ما بر این کوبه می کوبیم تا دیده شویم، کسی به استقبال مان نمی آید تا همین قلیل افراد نیز نتوانند با سرافرازی مدعیان «کاری نمی توانیم انجام دهیم!!» را به نمونه هرچند کوچکی بشارت دهند.
و جواب همه این مطالبات یقینا چندی بعد همین است: «هجرت کنید!!» و بگذارید دیگرانی به این دیار هجرت کنند تا واتیکانی نوین از تئوری های به ظاهر اسلامی در ام القرای این شهر مقدس!! ایجاد شود تا همه به آن ببالند و از آن به عنوان الگویی از یک سرزمین آرمانی اسلامی یاد کنند. و ما نیز از آنجایی که اصولا مردمان حرف گوش کن و البته سر به زیری هستیم، خواسته یا ناخواسته هجرت خواهیم کرد تا خانه ها و کوچه ها و خیابان های شهرمان بیش از این به نفس ما آلوده نگردد، شهری که قرار است مقدس باشد و ما مهاجرین ناخواسته آنیم. پس بهتر است اتوبوسی برای خود رزرو کنیم تا حداقل برای هجرت بی اتوبوس نمانیم!
منبع: وبلاگ گروهی دانشجویان قم
+ نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 16:13  توسط دانشجوی قم
|
نمی دانم چگونه آغاز کنم! اصلا نمی دانم نوشتنم موضوعیتی دارد یا نه! شاید این نوشتنم ناشی از خستگی باشد، شاید از ناامیدی، اشتباه نکنید موضوع خستگی خودم نیست، اگر چه انکار نمی کنم، دلایل بسیاری دارم که تا به حال باید ناامید شده باشم.
اشتباه نکنید موضوع خستگی خودم نیست، شاید خستگی یکی از دوستانی است که چند وقتی است سعادت آشنایی با او را داشته ام، و از همکاری با او لذت برده ام، هرگز قصد پاچه خواریش را ندارم، چون او مانند هر انسان دیگری جایزالخطاست و رک نیز می گویم چندین بار از دیدگاه من مرتکب خطا شده است، همان طور که من هم از دیدگاه او بارها مرتکب اشتباه شده ام، اما… .
اما انکار نمی کنم، دلایل بسیاری دارم که تا به حال باید ناامید شده باشم. انکار نمی کنم، ناامیدی، ناامیدی خودم است، ناامیدی از خیلی ها که هرگز شخصا به آنها امیدی نبسته بودم، اما فکر می کنم امید خیلی ها باشند، امید دوستانشان، امید یک انجمن، امید یک شهر، امیدی برای امیدهای خود.
ناامید از این تکرارها و تکرارها، ناامید از این بحث های بیهوده، ناامید از دعوت های بی سرانجام، کارهای ناتمام و ناامید از فرم های خام. و ناامید از خودمان، فرقی نمی کند، من یا تو، یا هر جوان دانشجوی دیگر، حال از نوع قمی آن باشد، که چه بدتر!! (یا ناامیدی حاصل از آن چه بیشتر!!)
ناامید از یک کار گروهی زیر یک سقف، در یک چهاردیواری دانشجویی، ناامید از با هم بودن، صادق بودن، دوست بودن به واقع در یک جمع به ظاهر دوستانه، ناامید از خودم، خودت یا خودش، و البته گلایه مند از این ضمایر متصل که میان ما فاصله می اندازد، و ناخودآگاه منفصلمان می کند، و ناامید از هزاران امیدی که ممکن است امید من باشد، امید تو باشد و یا امید ما.
و ناامید از …
منبع: وبلاگ گروهی دانشجویان قم
+ نوشته شده در شنبه 8 بهمن1384ساعت 23:27  توسط دانشجوی قم
|
آن استاندار رفت و ديگري آمد، دلمان را خوش کرده ايم که بومي است، دردي بود که سال ها آزارمان مي داد، يکي را معلوم نيست از کجا پيدا مي کردند و پست به او مي دادند: استاندار قم.
اما اين استاندار جديد قمي است، بچه چهل اخترون يا چهارمردون، اصلا فرقي نمي کند، خدا را شکر که قمي است، فرمانده نيروي دريايي هم که بوده، پس توانايي اداره هم دارد، نظامي هم که بوده، پس اهل نظم و انضباط هم که هست، در تلويزيون هم که خوب حرف مي زد و استدلال مي کرد. ديگر چه مي خواهيم؟ خدا مي داند؟!
فقط مي خواستيم روز دانشجو بيايد با او صحبت کنيم، درد دل کنيم، نيامد! خداييش اگر ما استاندار بوديم مي رفتيم به حرف چند جوان خام که هيچي سرشان نمي شود گوش کنيم؟! نه! مي رفتيم؟!
به هر حال هر استانداري بيايد سرش شلوغ است، دولت خاتمي باشد يا دولت فعلي! فرقي نمي کند. فقط نمي دانم چرا استاندارها براي ما دانشجويان وقت ندارند؟! شايد ما دانشجوها عيب و نقصي داريم، خودمان خبر نداريم، برويم خودمان را اصلاح کنيم، بهتر نيست؟؟
آخ، راستي 14 تا 18 دي ماه نمايشگاه مواد غذايي است، بهتر است آنجا کمين کنيم، تا حداقل بپرسيم، ايراد کار ما دانشجوها کجاست؟ اين را بگويد هم خوب است!!
+ نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1384ساعت 10:59  توسط دانشجوی قم
|
اولين بار که استاندار در زندگي ـ البته در زيرشاخه فعاليت هاي دانشجويي ـ مفيد واقع شد، امضاي حضرت عالي پاي چکي بود که براي سومين جشنواره فرهنگ استان ها صادر شد. سعادت نداشتيم و ايشان را حتي نديديم، و اگر سفارش معاون ايشان نبود، چک را هم نمي ديديم.
استاندار جشنواره هم نيامد تا سعادت ديدارشان نصيب مان شود. کم سعادتيم ديگر! و بازهم معاون ايشان آمد!! نمي دانم پر مشغله بود يا ...
اولين گردهمايي دانشجويان قمي هم نيامد، شايد بازهم پر مشغله بود، جلسه داشت، يا...
جلسه پرسش و پاسخ گذاشتيم، باز هم حاضر نشد بيايد تا پاسخ سوال هاي چندساله مان را بدهد. شايد بازهم پر مشغله بود، جلسه داشت، سفر خارج از استان يا خارج از کشور بود يا...
اما هماي سعادت نصيبمان شد و ديدمشان، اگر فکر مي کنيد شرفياب شديم، سخت در اشتباهيد، اگر فکر مي کنيد سريش استانداري شديم تا بالاخره در راهرو زيارتشان کرديم، باز هم صد در صد در اشتباهيد.
ديدمشان در نمايشگاه لوستر و نمي دانم چي؟!
و اين بار پر مشغله نبود و يا اين که ارزش نمايشگاه لوستر و لامپ و فانوس از جشنواره فرهنگ استان ها آن هم در دانشگاه تهران يا گردهمايي دانشجويان قمي بالاتر بود؟!
ادامه دارد
+ نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1384ساعت 11:18  توسط دانشجوی قم
|
به نظرم خیلی بده که یک نفر حدود بیست روز در یک وبلاگ چیزی ننویسه، به هر دلیلی که باشه، اگه هزار جور کار داشته باشه یا از روی بی حوصلگی، یا هر دلیله دیگه. هم چنین با ننوشتن به کسانی که به وبلاگ سر می زنند توهین می کنه، که این از همه چیز بدتره.
اگه نگید داره کلاس می ذاره سعی می کنم هر هفته حداقل یک بار آپ کنم و همه تلاشم رو به خرج میدم که مطلب توپی بنویسم تا حداقل جبران کم کاری هام بشه.
البته فکر دیگه ای که به ذهنم رسید این که با امکانات جدید بلاگفا این وبلاگ رو به یک وبلاگ گروهی بدل کنم، اما با توجه به این که وبلاگ گروهی دانشجویان قم وجود داره(www.qomstudents.com) این کار هم فایده ای نداره، پس به نظرم راه حل اول بهتره.
یک راه دیگه هم می تونم انجام بدم، این که این وبلاگ رو واگذار کنم، با این عنوان:
وبلاگ اين شهر مقدس...؟!
اکازیون
در موقعیت خوب، با شرایط عالی
دارای آب، برق، گاز، تلفن و ...
نظر شما چیه؟
+ نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1384ساعت 14:31  توسط دانشجوی قم
|
بخشنامه تفکیک رو گرفته بود دستش، باورش سخت بود، وارد ساختمون مرکز شد، به سمت اتاق مورد نظر رفت، در زد و وارد شد.
می خواست گلایه کنه، اما با موضعی که گرفتن ترسید متهمش کنن به بی دینی، به بی غیرتی، مطمئنا اگه حرفی می زد، هزار تا برچسب بهش می زدند، مگه شما دین و ایمون نداری؟ خجالت نمی کشی؟ از شما بعیده، شما واقعا... ، سکوت کرد و خارج شد.
از ساختمون که اومد بیرون، موتورسواری جلوی پای دختری ایستاد، چیزهایی به دخترک گفت، دخترک هم لبخندی زد، چند جمله ای گفت و او هم سوار موتور شد، و رفتند، رفتند ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 19:21  توسط دانشجوی قم
|
خب، خانه فرهنگ ها هم که تفکیک شد.
اووم، دیگه کجا ها مونده، خیابون ها رو که نمیشه به این راحتی تفکیک کرد، یعنی ما می تونیم، اما نمیذارن که، بعضی ها میگن یک دیوار بکشیم وسط پیاده روها که عملی نیست، اینم که ممکن نیست برادرا از یک طرف خیابون برن، خواهرا از یک طرف دیگر، یعنی میشه اما، چه خوبه زوج و فرد کنیم، روزهای زوج برادرا، روزهای فرد خواهرا، روزهای فرد میشه شنبه، دوشنبه؟! نه! روزهای زوج میشه؟! حالا این مهم نیست، یک جوری تفکیک می کنیم، بعد هم این پاساژها، اونا که حتما باید یه کاری کنیم، پاساژها، پاساژها...؟! اون ها رو میتونیم زوج و فرد کنیم حتما. پارک ها رو هم که تفکیک کردیم، مشکلی نداره، دانشگاه هم که دیگه کاری کردیم کارستون، ولی این دانشگاه آزادی ها...
اتوبوس ها هم که دیگه خیلی وقت تفکیک شده، ولی بد نیست یک اتوبوس بذاریم برای خواهرا، یک اتوبوس برای برادرا، الان که اینجوریه یه دفعه تیری از شیطون در میره، تاکسی ها هم باید این طوری بشه، تاکسی خواهرا جدا، تاکسی برادرا جدا.
خوب دیگه کجا مونده ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 12:13  توسط دانشجوی قم
|
اینجا آخر دنیاست...
اینجا کسی نمی خندد، کسی نمی گرید، اما همه اشک های خود را از شرم پنهان می کنند
اینجا همه به انتظار بر تخت های خود آرام گرفته اند، تا کسی بیاید تا دست گرمی را بفشارد، تا شاید با این آشنایی از این زندان ساخته بشر رهایی یابد
اینجا آینده خود را می بینیم، اینجا پیری و ناتوانی را به نظاره نشسته ایم، اینجا خودمان بازی های کودکانه دوران جوانی مان را به سخره می گیریم، اینجا لجاجت های دوران خیره سری را به یاد می آوریم
و اینجا می بینیم که عزرائیل چه ناجوانمردانه مرگ را نیز دریغ می کند، و ناتوانی را می بینیم و پیری و کهولت و بیماری و ...
و اینجا می بینیم نگاه های مهربان یک پدر رانده شده، گلایه های یک مادر روزه دار، و دعای او که می خواهد تا دعا کنیم تا این خانه ها از ریشه و بن کنده شود، و می بینیم شعرخوانی یک پدر پیر، حاج حسین
و اینجا دیدیم چیزهایی که هیچ گاه فراموش نخواهیم کرد، این بعدازظهر یک بعدازظهر فراموش ناشدنی است، در غربت قلب های مهربان پدران و مادران، در احساسات گمشده فرزندان
و وقتی بیرون می آییم تنها دعای "پیر شوی!" را به سخره می گیریم و آرزو می کنیم هیچ گاه این چنین ناتوان به انتظار ننشینیم!!
+ نوشته شده در دوشنبه 9 آبان1384ساعت 13:55  توسط دانشجوی قم
|
بعد از ۲۴ روز ننوشتن، با خودم گفتم خیلی چیزها برای نوشتن در وبلاگ دارم، اما همین که خواستم شروع به نوشتن کنم، هیچی به ذهنم نیومد، می دونم این بار هم مثل همیشه ایراد از ذهن منه، هر موقع لازمش دارم جا میزنه، البته حق داره، این قدر گرفتارش کردم، این قدر مشغولیات (عمدتا به درد نخور) براش فراهم کردم که تا الان هم نپوکیده خیلی مرام گذوشته. اوووووووووه، اگه هر کس دیگه ام بود شاید کم میاورد، کی می تونه پنج شش جای مختلف رو با هم سرچ کنه و بخواد از همه اش نتیجه مثبت بگیره، گوگل به اون بزرگی قدرت سرچش انقدر بالا نیست، این که دیگه ذهن منه. (روی این جمله آخر خب دقت کنید.)
بگذریم، هر چی بیشتر بنویسم اوضاع ذهن ناآرومم بیشتر نمایون میشه. گاهی مواقع سکوت بهترین مرهمه.
پانوشت: حالا هی گیر بدید آپدیت کن، آپدیت کن.
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 17:16  توسط دانشجوی قم
|
نسيم انديشه ادامه مي دهد …
امروز براي من همين مقدار كافي ست!
انگار همين ديروز بود.بايد براي انجمن اسم انتخاب مي كرديم .پيشنهاد ها آماده بودند:انديشه نوين، آرمان فردا، آفاق، آواي فرهيختگان و نسيم انديشه
گفتند تهران نسيم انديشه را تاييد كرده ، شديم نسيم انديشه
همان روزها گفتند :تاسيس نسييم انديشه توطئه بوده! گفتند نسيم انديشه علم شد تا آرمان فرهيختگان به حاشيه برود!
شنيدم اما… نتوانستم باور كنم.
و روز هاي بعد باز هم گفتند.
يك روز به باند بازي متهممان كردند، روز ديگر به خبر تعطيل شدن انجمن پوزخند زدند و…
هر روز بيشتر گفتند و بيشتر فرار كردند. فرار از مسئوليتي كه هنوز برايشان خيلي بزرگ بود.
اما نسيم انديشه شروع كرده بود و بايد ادامه مي داد.فرصتي براي مقابله به مثل، براي قلم بازي نبود.حجم كار خيلي بيشتر از توان 4_3 نفر دانشجوي سال آخر بود اما مسئوليتي قبول شده بود وبايد انجام مي شد. اين را ديگر ياد گرفته بوديم.
و تمام آن روزها گذشت…
امروز بعد از يك سال و اندي از اولين روزهايي كه شروع كريم نسيم انديشه همچنان ادامه ميدهد و آرمان فرهيختگان…
آرمان را توطئه تاسيس نسيم انديشه به حاشيه نبرد. دلسوزاني! كه فكر ميكردند با قلم زني از پشت مانيتور ميشود يك انجمن نوپا را سرپا نگه داشت آرمان فرهيختگان را اين چنين به امروز رساندند.
مهم نيست! نسيم انديشه هنوز همان آرمان فرهيختگان ماست .
حالا كه به نظر مي رسد زمستان نسيم انديشه تمام شده دلسوزان قديمي باز هم مي آيند، سرافرازانه وبا سلام وصلوات!!
آن قدر فراموشكار هستيم كه هنوزهم از ديدنشان خوشحال شويم كاش آن قدر بزرگ شده باشند كه قلم انتقاد! را زمين بگذارند وآستين همت را بالا بزنند.
امروز براي من همين قدر كه بدانم نسيم انديشه ادامه مي دهد كافي ست.
منبع: وبلاگ گروهی دانشجویان قم
+ نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1384ساعت 20:39  توسط دانشجوی قم
|